دانیال دانیال ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

یکی یه دونه

می خوام برم دریا

سلام پسر ناناز مامان. این روزا با وجود اینکه درس و دانشگاه تموم شده ولی خدا رو شکر اینقد عید و عید پشت سر هم هستن که دلیلی باشه واسه آپ نشدنم. راستی تمام اعیاد پس و پیش رو هم به همه دوستان تبریک میگم. از عید گفتم و اینکه دیروز روز میلاد امام حسین(ع) بابایی از سر کار زنگ زد و گفت خودتون رو واسه مسافرت شمال آماده کنین و این شد که من هل هلکی رفتم و مقداری از وسایلای تولد شما رو خریدم . چون تا اون موقع که برگردیم 2 روزبیشتر تا تولدت نمی مونه. حالا بیشتر وسایل رو خریدم و بقیه باشه موقعی که برگردیم. این اولین تجربه پسرم واسه رفتن به شماله. امیدوارم بهمون خوش بگذره. از الان دیگه همش میگی: مامان حاضر شیم بریم دریا. دریا همش آب داره منم...
5 تير 1391

پسر کوچیک من در آستانه بزرگ شدن

سلام. بازم سلام به طراوت بهاری که داره تموم میشه و به گرمی تابستونی که منتظره بیادو دل ما ها رو مثل روزای طولانیش گرم کنه. مثل همیشه بعد از یه غیبت طولانی سرو کلمون پیدا شدو اومدیم با کلی حرفای نگفته که نمیدونم از کجا شروع کنم. اول و از همه مهم تر اینکه پسر گلم در آستانه تولد دو سالگیش از شیر گرفته شد و بهمون نشون داد که واسه خودش مردی شده. دوم اینکه امتحانای مامانی دیگه به سلامتی داره تموم میشه و فردا آخریشه. سوم تولد قشنگ دانیال که نزدیکه و  انشاالله می خوام دو روز زودتر یعنی روز میلاد با سعادت حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) بگیرمش. آخه روز تولد دانیال عروسیه دختر داییمون هست و نمیشه دیگه ...
30 خرداد 1391

23 ماهگی و سفر مشهد

سلام پسر نازم. خیلی وقته که واست ننوشتم. آخه رفتیم مسافرت. مشهد پابوس امام رضا(ع) . قربونت برم حرم رو خیلی دوست داری. دیگه الان خودت جمله ها رو مرتب میکنی. سوال میپرسی. تازه تنهایی هم میری دستشویی. منتظر امتحاناتمم که تموم شن و از شیر بگیرمت. انشالله تا تولدت دیگه گرفته میشی. راستی نازنین ٢٣ ماهگیت مبارک باشه مامان. الهی که همیشه سربلند باشی. عکساتم میزارم ...
19 خرداد 1391

دانیال به روایت تصویر

پسر مودب من. وقتی میخوای بری بیرون هر کاری ازش بخوای انجام میده . قربون اون خنده هات. این هم آقا دانیال که اتاق پر از اسباب بازی شو گذاشته و توی آشپزخونه داره بازی میکنه.اینجا بهم گفت: مامان دارم اردک رو لالا میکنم. الهی فدات شم. اینجا هم مثلا دانیال خوابش برد و اردک ناقلا نخوابید.   ...
3 خرداد 1391

دانیال و خوردن توت

مامان اینجا یکی از روستاهای اطراف شهرمونه که ما امروز رفتیم اونجا اتفاقا چند درخت توت اونجا بود  که شما و بابایی مجال ندادین و از سر و کول درخت بیچاره بالا رفته و هر چی داشت و نداشت رو خوردین. البته بگم که ما اول از صاحب درخت اجازه گرفتیم. شما هم که عاشق توت سفید خدا رو شکر تا الالن که راحت گرفتی خوابیدی و بعد از خوردن اون همه توت اثری از دل درد و این حرفا نیست. انشاالله که نباشه انشاالله میوه های باغ آقاجون که برس هر روز میریم اونجا. بازم میگم بی نهابت دوست دارم عسلک ...
3 خرداد 1391