دانیال دانیال ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

یکی یه دونه

شاهزاده کنجکاومن

. پسرکم  شیرینم سلام. مامانی خیلی عاشقتم. عاشق کنجکاویاتم که از دیروز هر چیزی میبینی با اون صدای زیبات میگی: مامان این چیه؟ مامان دلم آب میشه وقتی اونجوری ازم سوال میکنی منم با تمام وجود واست توضیح میدم  .خیلی دوست داشتنی هستی     دستان گرمت را میان دستانم می پرستم چه در بهار و تابستان ... وچه در پاییز و زمستان لحظه لحظه با تو بودن را . کنار تو قدم زدن در بارش یکریز باران را می پرستم کوچه های بی قراری را دویدن با تو و به خیابان آغوشت رسیدن ها را می پرستم در تب و تاب هیجان تازه تر سوختن را و دست در دست هم داشتن را می پرستم اینکه نگاهم کنی و بگویی دوستت دارم و نگاهت کنم و بگوی...
19 ارديبهشت 1391

22 ماهگیمم تموم شد

به سلامتی پسرم الهی که ٢٢٠ ساله شی. البته طول عمر مهم نیست مهم عرض عمره که چه جوری باشه. الهی که عمر تو هم طویل باشه هم عریض این قسمت عکس داره که ایشاله سر فرصت میذارم. ...
19 ارديبهشت 1391

حرف تازه

حرف تاره و با مزه ای که دانیال یاد گرفته اینه که به جای اینکه بگه مامان رفته دانشگاه میگه : مامانی رفته داگاشا الهی الهی الهی مامان ١٠٠٠ ساله شی واسه من. عشق من ...
16 ارديبهشت 1391

فندق مامانی

سلام مامانی طلا.گل پسرم این روزا اگه بدونی چه شیرین زبونی شدی. ماشاالله مامانی. هر کی که میبینتت  دوست داره واسش شیرین زبونی کنی. خیلی خوب حرف میزنی. هزار ماشالله. چشم نخوری مامان امروز رفته بودیم بازار و من به این پی بردم که به اسباب بازی میگی اپتاپاتی . کلماتی رو هم که نمیتونی واضح بگی خیلی بامزه ادا میکنی. چند شب پیش عمو با زن عمو(محمد و فاطمه) اومدن خونمون. وقتی رفتن اونقد گریه کردی که دیگه صدات در نمیومد. الهی من فدای اون دل گنجشکیت شم مامان. دانیال شدی ذره ذره وجودم. بی انتها دوست دارم      دعای باران چرا؟! دعای عشق بخوان این ...
12 ارديبهشت 1391

پسرم بی حدو مرزدوست دارم

این بار مینویسمت… ” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ گیر خواهم انداخت شاید اینگونه بشود تو را ” تجربه ” کرد…!!! برای تویی که قلبت پـاک است… برای تو می نویسم…….. برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست… برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست… برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست… برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد… برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است… برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی… برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی… برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن اس...
12 ارديبهشت 1391

خداوندا پناهم ده

      خداوندا من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم خداوندا من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس من از نارفیقی های این دنیا میترسم خداوندا من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن من از ماندن چو مرداب میترسم خداوندا من از مرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم خداوندا من از ماندن میترسم، من از رفتن میترسم خداوندا من از خود نیز میترسم خداوندا پناهم ده   ...
12 ارديبهشت 1391