شاهزاده کنجکاومن
.پسرکم شیرینم سلام. مامانی خیلی عاشقتم. عاشق کنجکاویاتم
که از دیروز هر چیزی میبینی با اون صدای زیبات میگی:
مامان این چیه؟
مامان دلم آب میشه وقتی اونجوری ازم سوال میکنی
منم با تمام وجود واست توضیح میدم .خیلی دوست داشتنی هستی
دستان گرمت را میان دستانم می پرستم
چه در بهار و تابستان ... وچه در پاییز و زمستان
لحظه لحظه با تو بودن را . کنار تو قدم زدن
در بارش یکریز باران را می پرستم
کوچه های بی قراری را دویدن با تو و به خیابان آغوشت رسیدن ها را می پرستم
در تب و تاب هیجان تازه تر سوختن را و دست در دست هم داشتن را می پرستم
اینکه نگاهم کنی و بگویی دوستت دارم و نگاهت کنم و بگویم عشقمی رامی پرستم
اینکه طعم لبانت شیرین تر از هر شربتی است فهمیدن رامی پرستم
تو آنقدر عشق به من می بخشی که من کنار تو بی نیاز ‘ بی نیازم
با تو من این عاشقی ها را عزیزم می پرستم
من و تو فرا تر از همه ی ...
اما و اگرهای این روزگاریم
خارج ار کلیشه های دیگرانیم
دوست دارم اینکه سر روی سینه ام بگذاری و من با تمام بودنم برایت قصه ی عشق بخوانم
شاید هم بهتر بود اینجا بجای این همه حرف و واژه
یک جمله یعنی « دوستت دارم عاشقانه » می نوشتم ؟
و یک بوسه هم پای نوشته ام می گذاشتم...


شاهزاده کنجکاومن
