دانیال دانیال ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

یکی یه دونه

پسر با هوش و شیرین کاری هاش

سلام وروجک مامان. پسر نازم امروز فهمیدم که چقد زود داری بزرگ میشی و من از گذشت زمان غافل. آخه امروز رفته بودیم بیرون. وقتی برگشتیم بابایی واست چیپس خریده بود. تو هم چیپس رو خالی کردی توی بشقاب تا میل کنی. من تمام این مدت حواسم بهت بود که داری چی کار میکنی. یه دفعه دیدم بشقاب رو برداشتی و اومدی پیشم و با اون زبون قشنگ کودکانه گفتی :بپرما (یعنی بفرما) منم که تعجب کرده بودم محکم گرفتمت بغلم و بوسیدمت. مامانی قربونت برم من. دیروز با یه کم تمرین سوره توحید رو بهت یاد دادم. خیلی زود یاد میگیری.عاشقت. کلی برنامه دارم واست . تازگیا وقتی ازت میپرسم مامان و چندتا دوست داری میگی هزارتا مامان وقتی اینو...
22 فروردين 1391

بدون عنوان

دوستای وبلاگی سلام.بعد از چند روز غیبت دوباره اومدیم.  ببخشید که یه مسافرت واسمون پیش اومد و من حتی نتونستم بیام و خبر بدم که ما یه مدت نیستیم. ولی ممنون از نظراتتون و پیامایی که واسمون گذاشتین. این چند روز کلی خاطره بود واسه دانیال و من که سر فرصت انشاالله همشو واستون میگم. این هفته بعد از ٢٠ روز تعطیلی رفتم دانشگاه و کلی امتحان و گزارشکار و ترجمه و . . . سعی میکنم حداقل واسه جواب دادن به دوستای گلم یه سری به وبلاگ بزنم. دانیال هم چون بهم عادت کرده بود هین روزای اول یه کم اذیت میکنه. پسر عزیزم دوست دارم بدونی که واسه چی تنهات میزارم و درکم کنی.اگر چه هنوز تو خیلی کوچیکی. واینکه بدونی خیلی دوست دارم ...
20 فروردين 1391

بازم دندووون

سلام پسرک نازم . دانیال گلم این روزا به سلامتی داره دندونای اسیاییت در میاد . خیلی اذیت میشی مامانی میدونم. ولی مثه همیشه صبوری من فدات شم مامان که هیچی نگفتی انشاالله هر چی زودتر همه دندونات در بیان. پسر عزیزم اینو بدون که دنیای من و بابایی هستی ...
11 فروردين 1391

برای دانیال مامانی

تورا من دوستت دارم تورا چون حس آرامی كه بعداز روز بارانی كه دارم ، دوستت دارم توكه چون پسته خندانی لبی چون نیشكر داری تو را چون چشم گریانی كه بارد ، دوستت دارم توكه چون ماه تابانی به گیسوی شفق مانی چوخورشید اهورایی كه در آغوش دریایی به خوابست ، دوستت دارم تو را چون وصل دلداری سیه چشمان زیبانی تو راچون شعر ایرانی رباعی های خیامی كه خوانم ، دوستت دارم ...
9 فروردين 1391

عید دیدنی و گردش

سلام پسر طلا. این روزا خوب واسه خودت دور میزنی ها . ..؟ این ور اون ور میری حسابی با بچه های فامیل بازی میکنی جالبه که نه تنها اسباب بازی های مورد علاقتو به کسی نمیدی بلکه وقتی میریم خونه کسی اسباب بازی های اونا رو هم ازشون میگیری... ای پسر شیطون بلا امروز با بابایی رفتیم بیرون که یه هو چشممون افتاد به یه قطار که بچه ها رو سوار میکرد. جنابعالی هم که از شونصد متری چشم مبارکتون منظره رو دید و کلی سر و صدا که قطار ..قطار..بریم قطار ما هم اطاعت کرده و رفتیم اینجا هنوز یه کم گیج میزنی مامان و اینجا من فذای اون خنده هات شم که یه کم زورکی بود ...
7 فروردين 1391