کارای این روزا
شیطونک من سلام.
نمیدونی که این روزا چقد کنجکاو شدی. به زمین و زمان گیر میدی. از تلفن خونمون گرفته تا موتور ماشین بابایی.
باید از همه چی سر در بیاری آقای مهندس. این روزا وقتی میریم بیرون هوا که اصلا حاضر نیستی دستتو بدی به من یا بابایی تازه سرتو میندازی پایین و هر جا که یه نی نی خوشکل مثه خودت دیدی میری پیشش. من و بابایی هم که هر چی اصرار مکنیم بیا بریم نه بابا اصلا نمیای.
دانیال عاشق کوهی.مثه مادر جون.
امروز وقتی از دانشگاه اومدم یه کم وقت داشتم با هم رفتیم توی پارکینگ توپ بازی. قربون اون خنده هات شیرین من. تو هم ادعای بزرگیت میشد و رفتی کفشای من و پات کردی و با تعادل کامل باهاشون راه میرفتی.فدای اون پاهای نازت.
راستی یادم رفت ٢٧ فروردین تولد بابایی بود. من هم که این هفته سه تا میانترم داشتم اصلا نتونستم برم بیرون واسش چیزی بخرم. فقط شبش رفتیم واسش یه کیک گرفتیم.جشن سه نفری با حالی بود. به شما یکی که خیلی خوش گذشت. انشاالله که واسش جبران کنم.
نازدونه مامان عاشقانه دوستت دارم


کارای این روزا
