دانیال دانیال ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

یکی یه دونه

رقص

بیا برقصیم.... موزیک مورد علاقه کودکتون را براش بذارید- مثلآ یکی که ضرباهنگ تند و بلند داره - تا او بتونه مثل یک فیل با ضربات آهنگ پا بکوبه، یا یکی که آرام و ملایم است و بچه بتواند ادای راه رفتن روی پنجه پا از کنار یک شیر بدون آنکه او را بیدار کنه را درآورد. رژه رفتن با ریتم آهنگ هم برای کودکان در این سن ممکن و لذت بخش است. این بازی ها نه تنها قوه تخیل بچه را توسعه می دهد بلکه باعث هماهنگی حرکات او می شود. ...
9 اسفند 1390

کشیدن دست

سلام . از امروز می خوام مطلب جدیدی واستون بنویسم. بازی هایی که با دانیال انجام میدم رو واستون مینویسم . امیدوارم مفید باشه. با نظراتون بهم کمک کنین. دیروز با دانیال نشسته بودیم و نقاشی میکشیدیم که یکهو یاد کاری افنادم که قبلا خودمون میکردیم. اینکه پنجه ی دستمون رو باز میکردیم و روی کاغذ میگداشتیم و دورش رو با مداد میکشیدیم تا شکل دست در بیاد. وقتی اینکارو با دست دانی جون کردم خیلی خوشش اومد و هیجانزده شد. تفریبا یکساعتی مشغول بودیم و به سختی تونستم  توجهش رو به کار دیگه جلب کنم. علاوه بر دست و پای خودش  و دست و پای من ، کلی از عروسکها و اسباب بازیها رو کشیدیم. حتی چند تا کاغذ رو سرهم کردیم و بدن خودش رو هم کامل ...
9 اسفند 1390

بازم شیطنت

سلام وروجک مامان.  تازگیا خیلی شیطون بلا شدی . امروز رفته بودی سراغ شربتات و اون شربتی رو که آقای دکترتازه بهت داده بود به طور کامل خالی کردی روی فرش. دیروزم حس آشپزیتون گل کرده بود و ظرف محتوی فلفل قرمز روپاشیدی روی سر و صورت و فرش و همه جا. اینکه چقد گریه کردو چقد چشمات سوخت بماند. پسر با هوش من امروز که با بابایی رفتیم بیرون آقای پلیس رو که دیدی گفتی : بولیس. . . بولیس.. افظ. (یعنی پلیس پلیس خداحافظ) الهی من قربون قدوبالات شم.   فرشته من . . . تنها دلیل بودنم توئی. عاشقتم پسر گلم ...
8 اسفند 1390

ماه من غصه چرا؟

برای تنها ستاره آسمان زندگیم......  ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد : یازمینی راکه دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نگرفت : بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زی پاهامان ریخت تا بگوید پر امنیت احساس خداست : ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب وروز : آرزویم همه خوشبختی توست ماه من دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند : ماه من غم واندوه اگر هم روزی مثل با ران بارید : یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگا...
8 اسفند 1390

چند روز غیبت

سلام گل پسر مامان.  چند روزه که نتونستم خاطرات شیرینتو بنویسم. سر مامانی خیلی شلوغه. آخه عسلم درسام شروع شده ... دیگه کمتر میتونم بیام . خودت بزرگ شی میفهمی. پسر عزیزم خیلی دوست دارم پسر گلم هر روز داری شیرین تر می شی . حرفای تازه میزنی. دیگه تلفن که زنگ میزنه هر جا باشی میدویی میری گوشی رو بر میداری میگی الو الو سلام . . خوبی؟  الهی من قربونت برم. پسرکم تموم زندگیم شدی. با تمام وجود عاشقتم ...
6 اسفند 1390

حرف دلت رو بگو

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد .
6 اسفند 1390

کجایی جوانی؟؟؟

سلام به دوستای گلی که افتخار دادن و به وبلاگ من یعنی آقا دانیال سرزدن.  لطفا نظر یادتون نره که از نون شب واجب تره  ااا  . . .  شعر ساختم ها.. . (آشکارسازی استعداد اینجانب)  خوب در ادامه بحثی که مامان جونم باز کرده من به همراه بابایی تصمیم گرفتیم قسمت بعدی بچگی رو تحت عنوان خاطرات جوانی مطرح کنیم. و یکسری از خاطرات جوانی اینجانب دانی جون رو همراه با عکس بذاریم.  ای . . . کجایی جوانی که یادت کنم .  لطفا از ادامه مطب حتما دیدن کنید.  استیل رو حال میکنی؟ همین الان دلی از عزا در آوردم. چه قدر خوش مزه بود. مامانی ممنون بابایی دستام درد گرفت اونجوری...
3 اسفند 1390

آشنایی دانیال با رنگها+ دل نوشته

سلام پسر مامان. مامان الهی قربونت بره. . .  این روزا دیگه داری با رنگا آشنا میشی . اولین رنگی که یاد گرفتی رنگ قرمزه که بهش میگی مرمز. خوب ذیگه بایدم قرمزو یاد بگیری چون مامان و بابایی طرفدار سر سخت قرمزان. طلای مامان این روزا یه کم دلم گرفته.  وقتی میگیرمت تو بغلمو شروع میکنی به شیر خوردن بغض گلومو میگیره..  . گاهی اوقات اشک میریزمو تو با اون چشای قشنگ مرواریدیت زل میزنی تو چشام که چرا گریه میکنی . . . .  شاه پسر وقتی به این فکر میکنم که تا چند ماه دیگه باید از شیر بگیرمت دلم آشوب میشه.  . . . میدونم. . .  تو دیگه آروم آروم داری بزرگ میشی.. ولی مامانی اینم م...
2 اسفند 1390

بچگی 1

سلام. امروز میخوام عکسای بچگیهای دانیال رو بذارم. آخه گل پسرم دیگه آقا شده. یاد گذشته ها.... شیرین کاریهای وروجک.... خیلی زود میگذره . انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد.... شوق زندگی رو به من و بابایی هدیه داد.  عکسا رو با هم ببینیم : اینجا تقریبا ٢٠ روزش بود... الهی فدات شم.   گفتم که گل پسر خیلی خوابالو بود... چشم نخوری مامان شازده واسه اولین بار رفته حموم. ... جیگرم یه کم ترسیده بود  مامانی تسلیمم.....  دیگه اذیتت نمیکنم. قول میدم شبا گریه نکنم.زودم بخوابم....ببخشید ...
29 بهمن 1390